تو قصه ها نوشتند برای هرکس، یک نفر وجود داره که اونقدر دوستش داره که خودش هم نمیفهمه چرا؟! :) بعد مجبوره روزی هزار بار ازش بپرسه: "تو چرا انقدر منو دوست داری؟! :)" بعد هم هرچی دلیل بشنوه باز هم فکر میکنه همه ی اینا دلیل نمیشه برای این همه دوست داشتن... فقط باید یه جمله بشنوه تا خیالش راحت بشه: "ببین! بی دلیل دوستت دارم! :)"
و هیچ وقت هم با خودش فکر نکنه: "از بس پرسیدم، دیوونه اش کردم، این جواب رو داد! :))"
یا بدتر از اون، هیچ وقت پیش نیاد که حتی فکر کنه: "اگه یه روز نبود من چی میشم...؟!"
بعضیا اونقدر خوبند، اونقدر فرشته اند، اونقدر عجیب اند، اونقدر ناشناخته اند که فقط میخوای بشینی رو به روشون و نگاهشون کنی! بیشتر از این نه! میترسی اگه حتی دستشون رو بگیری یهو ناپدید بشند! بس که خوبند! میترسی واقعی نباشند! فقط باید نگاهشون کنی شاید بفهمی چرا این همه خوبند.
در کتابِ "بی وَتَن"، همون حوالیِ نظرِ خشی راجع به عشق، (که آخر هم پیداش نکردم و چه بهتر! چون اصولاً حرفهای این شخصیت به دردِ عِلم زده ها میخوره!) نویسنده از قولِ خودش چند جمله ای راجع به عشق و این حرفها مینویسه که بی ربط به جمله های بالا نیست. مضمونش حدودی میشه اینکه آدمها عاشق کسی میشن که با خودشون خیلی فرق داره بعد رسیدنِ بهش میشه مثلِ کشفِ یک راز. رسیدن به ناشناخته ها و...
جنابِ پابلو نرودا رو از دوران نوجوانی و با آثارش
برچسب:
نویسنده: ساحل اسدیان
تاريخ: پنجشنبه
28 دی
1396 ساعت: 5:06